دم این آقا گرم
زن اون رو می کشه کنار و همه چیو تمیز می کنه...
صبح که مرد از خواب بیدار میشه
ان...تظار داشت که زنش جر و بحث و شروع کنه و این کارو تا شب ادامه بده ...
مرد در حالی که دعا می کرد که این اتفاق نیوفته میره اشپزخونه تا یه چیزی بخوره ...
که متوجه یه نامه روی در یخچال می شه که زنش براش نوشته...
زن : عشق من صبحانه ی مورد علاقت روی میز آمادست ...
من صبح زود باید بیدار می شدم تا برم برای ناهار مورد علاقت خرید کنم...
زود بر می گردم پیشت عشق من
دوست دارم خیلی زیاد....
مرد که خیلی تعجب کرده بود
میره پیشه پسرش و ازش می پرسه که دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟
پسرش می گه : دیشب وقتی مامان تو رو برد تو تخت خواب که بخوابی و شروع کرد به اینکه لباس و کفشت رو در بیاره تو در حالی که خیلی مست بودی بهش گفتی ...
هی خانوووم ، تنهااااام بزار ، بهم دست نزن...
من ازدواج کردم...
سلامتی همه ی مــــــــــردای پاک
برم؟نرم؟
یه دلم می گه نرم نرم
طاقت نداره دلم دلم
بی تو چه کن
مپیش عشق ای زیبا زیبا
خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد توام هر جا هر جا
ترکـت نـکـنـم
سـلطان قلـبم تـو هـسـتی تـو هـسـتـی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستی
اکنون اگر از تو دورم به هر جا
بـر یـار دیـگر نـبـنـدم دلـم را
سـرشــارم از آرزو و تـمـنـا ای یار زیبا
یه دل می گه برم برم
یه دلم می گه نرم نرم
طاقت نداره دلم دلم
بی تو چه کنم
پیش عشق زیبا زیبا
خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد توام هر جا هر جا
ترکـت نـکـنـم
سـلطان قلـبم تـو هـسـتی تـو هـسـتـی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی با من پیوستی
اکنون اگر از تو دورم به هر جا
بـر یـار دیـگر نـبـنـدم دلـم را
سـرشــارم از آرزو و تـمـنا
ای یار زیبا ای یار زیبا
![]()
دلم خیلی گرفته........
سال اول که اومدم این جا دلم نمیخواست حتی نفس بکشم تو این هوا...ولی حالا که این جام و با آدمایی دوست شدم که برام خیلی ارزش دارن حتی دلم نمیخواد از جام تکون بخورمـ
آخه من دوستای قدیمیمو چجوری پیدا کنم!اونم آدمایی که حتما رفتاراشون عوض شده... شخصیتاشون تغییر کرده.
من دلم واسه دوستام خیلی تنگ میشه.چیکار کنم؟
رزمندهــــــ
من خیلی اهل این جور مطلبا نیسم ولی اینو که دیدم حیفم اومد نزارمــــــــــ قشنگ بود........
شوخ طبعی یک رزمنده ایرانی تا لحظه آخر !!!
مصاحبه گر :
ترکش خمپاره پیشونیش رو چاک داده بود
روی زمین افتاد و زمزمه میکرد
دوربین رو برداشتم و رفتم بالای سرش
داشت اخرین نفساشو میزد
ازش پرسیدم این لحظات اخر چه حرفی برای مردم داری
با لبخند گفت: از مردم کشورم میخوام وقتی برای خط کمپوت میفرستن.عکس روی کمپوت ها رو نکنن
گفتم داره ضبط میشه برادر یه حرف بهتری بگو
با همون طنازی گفت..اخه نمیدونی سه بار بهم رب گوجه افتاده
.
.
.
.
از خاطرات یک رزمنده
روحشون شاد....
تقدیم به آقایون
که تو آدم نشوي جان پدر
حيف از آن عمر که اي بي سروپا
در پي تربيتت کردم سر
دل فرزند از اين حرف شکست
بي خبر از پدرش کرد سفر
رنج بسيار کشيد و پس از آن
زندگي گشت به کامش چو شکر
عاقبت شوکت والايي يافت
حاکم شهر شد و صاحب زر
چند روزي بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر
پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر
پسر از غايت خودخواهي و کبر
نظر افگند به سراپاي پدر
گفت گفتي که تو آدم نشوي
تو کنون حشمت و جاهم بنگر
پير خنديد و سرش داد تکان
گفت اين نکته برون شد از در
«من نگفتم که تو حاکم نشوي
گفتم آدم نشوي جان پدر»
جامی
ینی سرمو بکوبم به دیواااااااااااار بازم کمه
دختر: دوست دختر جدیدت خوشگله؟ (در ذهنش میگوید: آیا واقعا از من خوشگلتره؟)
پسر: آره خوشگله!! ( در ذهنش: اما تو هنوز زیباترین دختری که میشناسم هستی)
دختر: شنیدم دختر شوخ طبع و جالبیه ! (درست همون چیزی که من نبودم)
پسر: آره همینطوره! ( اما در مقایسه با تو اون دختر چیزی نیست)
دختر: خوب پس امیدوارم شما دوتا با هم بمونید... (اتفاقی که برای ما رخ نداد)
پسر: منم برات آرزوی خوشبختی دارم.. (چرا این پایان رابطه ی ما شد؟)
دختر: خوب من دیگه باید برم... (قبل از این که گریه م بگیره)
پسر: آره منم همینطور... (امیدوارم گریه نکنی...)
دختر: خداحافظ...(هنوزم دوستت دارم و دلم برات تنگ میشه)
پسر: باشه... خداحافظ (هیچ وقت عشقت از قلبم بیرون نمیره...هرگز)
مامور مرزی می پرسد: « در کیسه ها چه داری».
او می گوید : « شن».
مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود، یک شبانه روز او را بازداشت می کند، ولی پس از بازرسی فراوان، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد.
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود.
یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی، به او می گوید: من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟
قاچاقچی می گوید: دوچرخه!
مامورمی گوید: سیبل بابات می چرخه!
کنکوررررررر
ولی من میرمــــــــ :(...میرم تا یه سال دیگه بیام...همون جور که میخواستم.:D
رتبه دارم شاه نداره...اونقد زیاده تا نداره...
به هیچ دانشگاهی نمیرم....به همه کسونش نمیگم!
آیا بگم؟آیا نگم؟
به کسی میگم که سر نباشه...رتبه کنکورش برتر نباشه...
رتبه ی من عذاب من...نتیجه نخوندنو کم کاریه من
نگین بخت کور من...هم نفس وقت قبور من
رتبه من یار بیتا...تو این شهر رتبه زده شدی واسم خار و بلا!
رتبه دارم شاه نداره............
نگار و عزیز
ینی یه لحظه به این فکر کردم آدما چرا اینجورین؟
نگار با کی ازدواج کرده اصلا به فکر عزیزش هس؟میشه گاهی وقتا یاد عزیزش بیفته و بره تو خودش!یا کلا فراموشش کرده؟شایدم سرنوشتشون جور دیگه بوده........نمیدونم.
هه غمم اینه که آدما چجوری هم دیگرو فراموش میکنن!!!!!!!!
